گوینده: علی رباط جزی
تحریر و ویرایش: دکتر سید ابوالفضل حسینی
27 دی 1401
آن چه تقدیمتان می شود، قصه ای است که آقای علی رباط جزی در تاریخ 27 آبان 1401 در سلطان آباد برایم بیان کرد. با اجازه اش ضبط کردم. در ویرایش، اصالت گفتار قصه گو حفظ شده است. علی رباط جزی که حالا سن و سالی از او گذشته، می گوید: "بچه که بودیم به داستان هایی که پیرمرد ها می گفتند، گوش می کردیم و در ذهنمان نگه می داشتیم".
پدر گفت: کار، از دست مردها و پسرها برمی آید!
دختر که این سخن پدر را می شنید، گفت: اتفاقاً از دست زن ها بیشتر می آید!
پدر گفت: مگر همچنین چیزی هم می شود! دختر باید خانه دار بشود.
دختر گفت: " نه! من کار می کنم و از پسر ها هم بیشتر کار خواهم کرد.
تصمیمش را گرفت و صبح روز بعد گفت: می خواهم بروم کار کنم. هرکاری که باشد. از سلطان آباد حرکت کرد و به رباط جز رفت. مغازه ی آهنگری را که دید، تقاضای کار داد. استاد کار او را به شاگردی پذیرفت و جایی هم به او داد و شروع به کار کرد.
بعد از حدود یک هفته، پسر آهنگر به پدرش گفت: بابا! این شاگرد شما دختر است!
استاد کار گفت: نه! اگر دختر باشه که نمی تواند این طوری دم بدهد! او از صبح تا غروب در کنار من دم می دهد، بدون این که تکان بخورد!
(زمانی که برق نبود، با حرکت دست، با دستگاه دم قدیمی، کار هوا دهی به کوره آتش آهنگری را انجام می دادند )
پسر استاد، شب که به خانه آمد، از مادرش کمک گرفت که ببیند این شاگرد، پسر است یا دختر؟
مادر گفت: امتحانش می کنیم و می فهمیم که دختر است یا پسر.
پسر پرسید : چه طوری؟
مادر گقت: برو یک دسته گل بگیر و بیار، شب زیر تشکش می گذاریم. اگر گل ها، له شدند، می فهمیم که پسر است. چون پسر ها قدری شیطون اند و غلت می زنند و گل زیر تشک داغون می شود، ولی اگر گل سالم ماند و له نشد، می فهمیم که دختر است. این صحبت ها را دختر، شنید. ولی مادر و پسر نمی دانستند.
پسر رفت، یک دسته گل تهیه کرد و آورد. گل را زیر تشک دختر قرار دادند. دختر که از ماجرا خبردار بود، بارها روی گل ها غلت زد . گل ها له شدند. صبح که دختر به سر کار ش در آهنگری رفت، خانم خانه یعنی مادر این پسر رفت و گل ها را از زیر تشک دختر بر داشت. دید که گل ها له شده اند. شب که پسرش به خانه آمد، رو به پسرش کرد و گفت که این پسر است. اما پسر نمی توانست قبول کند که شاگردشان پسر باشد. او یک ماه این طوری کار کرد و معلوم نشد که دختربوده است.
پس از یک ماه کار، دختر نامه ای برای استاد کارش نوشت : "دختر آمدم و دختر هم رفتم. من در سلطان آباد زندگی می کنم. خدا حافظ! ". این نامه را گذاشت و رفت.
پسر که از کار این دختر خوشش آمده و او را پسندیده بود، به باباش گفت: من این دختر را می خواهم، حتی اگر زیر زمین باشد!
باباش گفت: مگر دیگر دختر نیست!
پسر گفت: من همین دختر را هر جا که هست، می خواهم .
به سلطان آباد آمدند. می گشتند، از این یکی سوال و از آن دیگری سوال. تا این که یکی گفت: دختر حاج حسین است. خوشحال شدند. نشانی گرفتند و به خانه ی پدر دختر رفتند. ماجرا را شرح دادند و مطلب اصلی را گفتند که خواهان دخترتان هستیم. خانواده ی دختر هم موافقت کردند. آهنگر گفت: فهمیدم که این دختر، واقعا زنِ زندگی است که در آهنگری کار مردانه می کرد.
عروسی سر گرفت و به این صورت، عروس و داماد به هم رسیدند.
