عرفان، شعر و هنر

دکتر سید ابوالفضل حسینی 6 دی ماه 1401

سخنان ارائه شده در اتاق کلاب هاوس– 14011001

دکتر سید ابوالفضل حسینی

جایگاه و تعریف عرفان در بین علوم:

علوم مختلفی وجود دارند؛ علوم انسانی، علوم تجربی، علوم نقلی و علوم عقلی؛ حکمت و فلسفه و .... این آگاهی ها و دانش ها، درسی و مدرسی اند. برخی تخصص شغلی اند و شخص در رشته ای متخصص و شاغل می شود. من دانش شما را ندارم و در آن زمینه تخصصی ندارم. من چیزهای زیادی در رشته ی خودم را هم نمی دانم. اگر در برابر دانش موجود و نادانسته های خود، اعتراف به جهل خود کنیم، این خود سطحی از معرفت است. لازمه ی رفتن به سوی عرفان و معنویت، خضوع علمی است.

تا به جایی رسید دانش من که بدانم همی که نادانم

برای بنده در زمینه رشته ی تحصیلی ام، میکروبیولوژی، سوالات بیشتری بی‌جواب هست تا شما که در این زمینه مطالعه ای ندارید، من نیز در مقابل تخصص شما همینطوری ام. برای یک نفر که ستاره شناس و اختر شناس است، آن قدر پیچیدگی و ابهامات در عالم وجود دارد که برای من اصلا مطرح نیست، چون دانشم در این زمینه در سطح مبتدی هم نیست. من ظاهری از آسمان را می بینم.

تو مو میبینی و من پیچش مو تو ابرو، من اشارت های ابرو

عرفان، نوعی از معرفت و خود شناسی است که انسان خودش را با این عالم، بیگانه احساس نمی کند، بلکه خود را جزیی از این عالم می داند و در پیوند معنی دار با هستی می بیند. عرفان، نوعی خود شناسی و هستی شناسی و پیوند معنوی بین این دو است که ثمره اش تاثیر معنوی و اخلاقی در نگرش و رفتار شخص می شود. برای چنین افرادی، احساسی وجود دارد که از آن به شهود یاد می شود. این نگاه، دریافتی شخصی و غیر آموزشی است. در این موضوع نیز نباید مراتب و سطوح مختلف را نادیده گرفت.

نگاهی بسیار کوتاه به سیر عرفان در ایران:

ایران در قرون چهار و پنج پس از اسلام، در دوران شکوفایی علمی بود. تفکر علمی، حکمی و دانش و خرد ورزی رواج داشت. نمونه هایش در خردنامه و شاهنامه فردوسی، آثار بوعلی سینا، خوارزمی، ابوریحان، رازی و.... را می بینیم. استدلالی که در شعر های حکیم ناصرخسرو مشاهده می کنیم. سوالات اساسی که در شعر خیام می بینیم و... به خاطر توجه به علم تجربی، دانش های عقلی، حکمت و فلسفه بود.

متاسفانه پس از حمله ی مغول نوعی سرخوردگی در کشور ما به وجود آمد. فعالیت اجتماعی فروکش کرد، با حمله ی امثال غزالی به فلسفه، حکمت و فلسفه و علوم تجربی کم رنگ شد، تلخی شکست در برابر مغول باعث درونگرایی در بسیاری شد. بیشتر رو به تصوف و عرفان نهادند. در تاریخ عرفان خراسان، عطار و ابوسعید ابی الخیر و بایزید بسطامی و.... وجود داشتند. پس در قرن هفتم و هشتم و بعد به میزانی که علوم تجربی و حکمت کمرنگتر شدند، عرفان و تصوف رونق بیشتر یافتند.

نگاه کنید به شعر سعدی ( قرن هفتم ) و حافظ ( قرن هشتم) و نیز مولوی و... که از لحاظ عرفان نظری، در سطح بسیار بالایی بودند. در این سده ها، حماسه سرایانی نظیر فردوسی بروز نمی کنند.

عرفان و دین با جنبه ی وجودی انسان سر و کار دارد:

علم و فلسفه، دانش و محفوظات و تخصص اند و ممکن است شغل باشند. مثلا کسی با تدریس فلسفه روزگار بگذراند. اما عرفان و ایمان دینی، که شغل نیستند، فقط نوعی آگاهی مستقل از زندگی هم نیستند، بلکه نحوه ای از زیستن آدمی را رقم می زنند. بخشی از هویت فرد هستند. با اگزیستانس و جنبه ی وجودی انسان سر و کار دارند.

وقتی از عرفان مولوی سخن گفته می شود، نباید گمان کرد که امروز هم باید به سبک زندگی او زندگی کرد. ما از نوع نگاه مولوی استفاده کنیم ولی به روزگار مولوی نرویم بلکه در این روزگار، عرفان متناسب با شرایط امروز را بشناسیم. مبانی و پایه های فکری، فلسفی و عرفانی گذشتگانمان را بشناسیم. نکات برجسته ای در آن ها وجود دارد. اما جنبه هایی از آن ها ممکن است که متناسب با زندگی امروزنباشد. یک معلم، مهندس و پزشک و صنعتگر و.... هم باید بتواند با دین، هنر و عرفان متناسب با زندگی امروز پیوند برقرار کند. نوعی عرفان اجتماعی که شخص را از اجتماع جدا نکند، درون گرایی و عزلت گزینی و خانقاه نشینی نداشته باشد. در میان انسان های پیرامون ما شخصیت هایی با گرایش عرفانی بوده و هستند. مثلا شهید چمران هم خوب تحصیل کرده بود و هم در امور سیاسی فعال بود، در دفاع مقدس جان داد، روحیات عرفانی داشت. من در سفری که پس از انقلاب به مشهد آمد از نزدیک با ایشان تماس داشتم. مرحوم دکتر علی شریعتی در کویریاتش چنین روحیاتی را نشان می دهد، همین انسان اهل فکر و دانش اجتماعی و مبارزه سیاسی هم بود. تعلق خاطر عبدالکریم سروش به مولوی و مانوس بودنش با مثنوی حاکی از این روحیه است. پس می توان از یک عرفان اجتماعی سخن گفت که فرد در عین حال که در یک زمینه تخصص دارد ومانند دیگران کار و زندگی می کند، سلوک عرفانی و تهذیب نفس هم داشته باشد و از معنویت و زندگی اخلاقی هم برخوردار باشد. عرفان، نوعی شناخت از خود و هستی و رابطه ی بین این دو را به انسان می دهد. یک نوع شرح صدر می دهد. یک عارف، تحملش نسبت به عقاید مخالفش زیاد است. مثلا در مقایسه با یک فقیه که زود به دنبال خط کشی با دیگرانی است که با او تفاوت فکر و دین و شریعت دارند. کافر و نجس خواندن دیگران، مرتد دانستن برخی مخالفان، کار یک فقیه است، نه عارف. آن چه در طالبان و تندرو های مذهبی دیده می شود ثمره بد فهمی در حوزه فقه است، نه عرفان. تکیه غیر معقول بر فقه و شریعت سبب ساز این فرقه گرایی ها شده است. نمایندگان فکر بنیادگرایان، مشابه طالبان و بوکوحرام و داعش، الان در ایران خودمان وجود دارند، ولی در ایران، فرهنگ بزرگان ادب پارسی که با عرفان آمیخته است، تاحدی توانسته در برابر نوع صریح تفکر طالبانی مقاومت کند.

عارف، همه ی هستی را یگانه می بیند، به همه ی بشریت عشق می ورزد، به قول سعدی:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست.

وقتی که همه ی عالم را از آن خدا دانستی، بین خود و همه چیز رابطه ای بر مبنای وحدت برقرار می کنی، هستی را پوچ نمی دانی، زندگی ات معنی دار می شود. به نیست انگاری و نیهلیسم دچار نمی شوی. زندگی یک عارف، معنادار است، چون هستی را پوچ نمی داند انسان ها را دوست دارد. به قول حکیم ناصر خسرو:

خلق همه، یکسره نهال خدایند هیچ نه بشکن ازین نهال و نه برکن

این جنبه ی رحمت و شفقت نسبت به خلق در عارف وجود دارد. برخی عارفان با خدا نیز نرد عشق می بازند. به عطار نگاه کنید که چه می گوید:

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود! من در عجبم که آن، کجا خواهد بود؟

آنجا که تویی، عذاب نبوَد آنجا آنجا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟!

گویا که موضوع عذاب الهی را به چالش می کشد! یعنی در نگرش عارف، نمی توان جایی بدون خدا فرض کرد، چون هستی پر از خداست و با بودن خدا، جهنمی با آن چه که در تصور عوام هست، نمی تواند وجود داشته باشد، در نظر عارف، جهنمی دردناکتر از درد هجران و فراق یار، نیست.

نیست در عالم زهجران تلختر هرچه خواهی کن و لیکن آن مکن!

احتمالا داستانی را شنیده اید که:

خدا به عارفی گفت: می خواهی که مافی الضمیر و درونت را به خلق بنمایانم تا مردم از تو برگردند؟!

عارف به خدا گفت: و تو هم می خواهی که برای مردم ، میزان فضل و رحمت و بزرگواری را بگویم تا مردم دیگر تو را پرستش نکنند؟!

خدا گفت: نه من و نه تو! هردو آتش‌بس اعلام کردند! در این امور، رمز و رازهایی وجود دارد و نیاز نیست که واقعیت داشته باشند. در عارفان روحیه ی سیر در انفس ( سفر در خود کردن) وجود دارد. آن چنانکه یک جهانگرد سیر در آفاق می کند و دریافت ها و شناختهایی از این سفر ها دارد، عارف نیز از سیر در درون خود، به خود شناسی می پردازد، که لازمه ی خود سازی است.

"من عرف نفسه عرف ربه" یعنی کسی که خود را بشناسد پروردگار خود را نیز شناخته است. شاید یک معنی این جمله این است که خود شناسی هم مثل خدا شناسی سخت است. البته معانی دیگری هم دارد . شاید یک معنی اش این باشد که نزدیکترین راه شناخت خدا، شناخت خود است و.... زیرا که انسان نماینده ی کل هستی است و به تعبیر برخی، انسان، جهان کوچک است. بلکه در نظر برخی :

آنچه در عالم نگنجد آدم است آنچه در آدم بگنجد عالم است

بسیاری از مخالفت های با عرفان از آن روی است که دانش ما کم است ویا گمان کرده ایم که همه چیز را می دانیم.

پرسش: شعر یا عرفان؟
شعر در فرهنگ بسیار تاثیر گذار است. شاعرانی داشته ایم که مضمون شعرشان معنوی و عرفانی بوده است. چرا شعر از ساحت خود شعر، به ساحت دیگری می رفته است؟ یا چه اشکالی دارد که ما به شاعران خود به عنوان شاعران بزرگ نگاه کنیم، و نه عارف بزرگ؟

پاسخ : بین دین، هنر و عرفان نوعی رابطه وجود دارد. این ها با نحوه ی وجود و زندگی ما ارتباط دارند. گویا شما شعر را فقط تغزل و عاشقانه می دانید که اگر کسی مضامین عرفانی وارد شعر کرد، برخلاف عادت عمل کرده است!

به خاطر این که فقها در طول تاریخ اسلام، رابطه ای با انواع هنر ها نداشته اند و متاسفانه، رابطه ی بدی با هنر موسیقی داشته اند، بعلاوه ی دلایل و علل مختلفی دیگری که جای تحلیل آن نیست، موسیقی جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده است، اما هنر شعر رشد خوبی داشته است و در خدمت ادبیات حماسی، عاشقانه و یا عارفانه قرار می گرفته است. بُعد زمان در موسیقی هست در شعر نیست. یعنی موسیقی یک بعدی است و فقط امتداد زمانی دارد. نقاشی در سطح و دوبعدی است. مجسمه سازی ( پیکرتراشی) سه بعدی و حجمی است، ولی شعر همان یک امتداد زمانی را هم ندارد. به خاطر محدودیت های شرایط جوامع مذهبی بود، که عارفان از هنر شعر بهره برده اند. هنر شعر، سبب ماندگاری بیشتر مضامین و محتوای عرفان بوده است.
بیشترین آشنایی امثال ما- که رشته ی اصلی کارمان ادبیات نیست-، با متون ادبی مثلاً غزلیات سعدی و حافظ و مولوی از طریق اشعاری است که در غالب آواز، خوانندگانی نظیر استاد شجریان آن ها خوانده اند. اشعار عرفانی در این میان جایگاه ویژه ای دارند.

من ندانستم از اول که تو بی مهر وفایی عهد نا بستن ازآن به که ببندی و نپایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

( سعدی)

در مجموع شکل هنری دادن به محتوای هر کاری و اثری، به ماندگاری آن اثر کمک می کند. به نظر من، این یک نقطه ی مثبت بوده است.

ناقد1: آقای حسینی شما اشتباه می کنید.
حسینی: شاید اشتباه کنم. شما تصحیح بفرمایید.

ناقد1: در دوره های تاریخی که شما نام هنر بر آثاری می گذارید و از هنر صحبت می کنید، چیزی به نام هنر وجود ندارد.

ناقد 2: (خطاب به ناقد 1) شما کل تاریخ را دارید زیر سوال می برید! در آن دوره ها هنر کلاسیسیسم بوده است.

ناقد 1: در دوره ی کلاسیسیسم که چیزی به نام هنر وجود ندارد. انگلیسی ها آثار یونانی ها را به موزه بردند و اسمش هنر شد. قبل از آن اموری مقدس بود.

ناقد 2: هنر در آن دوران بر سه قسم بود. یک بخش مذهبی داشته است. یک باب آن هم صنعت بوده است و....
ناقد 1: درایران از شاهنامه که قدیمی تر نداریم. در شاهنامه وقتی از هنر صحبت می شود یعنی صنعت. یعنی تخصص و صنعت. آنچه را که اکنون ما به نام هنر می شناسیم، در دوره مدرن است که نامش را هنر گذاشتیم... در مجسمه سازی، بُعد زمان هم نهفته است. مگر مجسمه قدیمی نمی شود؟.. نقاشی هم شامل مرور زمان می شود، کدر تر می شود.

ناقد 2: شما می گویی که هنر در دوران مدرن بوجود آمده است و این اشتباه است. پس نقاشی های کلیسا چیست؟ پیکر تراشی های قدیمی، چه؟
ناقد 1: من که از پیش خودم چیزی نمی گویم. قبل از رنسانس و قبل از 1401 اصلا نقاش، هنرمند به حساب نمی آمد. مجسمه ساز هنرمند به حساب نمی آمده است. مثلا سنگتراش می گفتند. شخصیت هنرمند پس از دوره ی منریسم ( شیوه گرایی) بوجود می آید.

ناقد 2: یعنی چون کلمه ی هنر را به کار نمی بردند، هنر به حساب نمی آمده است؟

حسینی: در دوران فردوسی که گفته شده "هنر نزد ایرانیان است و بس" هنر یک معنی اصالت ملی و نژاده هم دارد.

در شعر حافظ که می گوید :

گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی

یا مثلا سعدی که یک قرن قبل از حافظ می زیسته است می گوید:

چشم بد اندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر

گر هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند بجز آن یک هنر

مشابه این گفته شده که " حب الشیی یعمی و یصم" دوستی نسبت به کسی انسان را کور و کر می کند . سعدی در این دو بیت ، سه بار از هنر نام می برد.

در دوره ی جدید در ایران که وزارتخانه ها تشکیل می شوند ، وزارت معارف و صنایع مستظرفه بوجود می آید که هنر ها زیر مجموعه ی آن است.

ناقد 1: همین که شما گفتید در دوران مدرن است.


تاریخ بشر مقرون به هنر بوده است
حسینی: تاریخ بشر مقرون به هنر بوده است، نام و نوع هنر متفاوت بوده است. از قدیمی ترین ادیان و آثارشان به شکل مجسمه هایی از خدایان هندی را ببینید. انواع خدایان فراوانی دارند. سر ستون های تخت جمشید را نگاه کنید سر "هما" که قبل از انقلاب به عنوان نماد "هواپیمایی ملی ایران" آن را گرفته بودند، "خلق" است، آفرینش است. قبل از اسلام، نام های بزرگی در هنر موسیقی مثل "باربد" و "نکیسا" داشته ایم.
از دوران باستان موسیقی در دوران ارسطو جزء فلسفه بود. و اصطلاح تِخنه، به معنی تکنیک، فن، هنرو امور یَدی بکار می رفته است. در عربی کلمه ی "فن" به جای هنر بکار می رود. مثلا کتاب "تصویرالفنی فی القرآن" از سید قطب، به تصویرهای هنری در قرآن ترجمه شده است. کلمه فن را در فارسی امروز به جای تکنیک و صنعت بکار می بریم.

تفاوت هنر با تکنیک و صنعت در این است که هنرمند چیزی را خلق می کند، ترکیبی جدیدی می آفریند که قبلا وجود نداشته است. همین چیزی را که هنرمند آفریده است ( خط، نقاشی، مجسمه، موسیقی و...) با صنعت، چاپ و تکثیر می کنید.
صنعت و تکنیک است که کار هنرمند را همانگونه که هست، تکثیر می کند، و این مرحله را هنر نمی گوییم، چرا که جنبه ی آفرینشگری و ابداع و خلاقیت در آن نیست.

از دوران صفویان معماری ها و کاشیکاری هایی بجا مانده ( در اصفهان و ...) که جنبه ی هنری آن ها هنوز مورد تماشای گردشگران جهان است. در همه ی معابد ادیان مختلف آثار هنرمندان و طراحان و معماران را می بینید. در همه ی معابد، سرود ها و آوازهای خاص دینی را مشاهده می کنید. این ها شکل هنری دارند. کار طراحان خیلی شبیه به هنرمند است و آثار بدیعی که از فکر و ایده ی جدید نشات گرفته، جنبه ی هنری پیدا می کند. کار طراح و معماری که بنای آرامگاه خیام را طراحی کرده، چون هم زیباست، هم جدید است و خلاقیت و نوآوری دارد، یک اثر هنری است که در تاریخ هنر جایگاه خود را یافته و می یابد. طرح بنای آرامگاه حافظ هم چنین است. بنایی شبیه به آرامگاه خیام در مسیر جاده ی سبزوار به شاهرود، ابتدای جاده بیارجمند ساخته اند که تقلیدی و کپی برداری است و جاذبه ی آرامگاه خیام را ندارد. در جزیره قشم نیز مشابه آرامگاه حافظ را در وسط میدانی ساخته اند که شبیه سازی است، تقلیدی است، روح و اصالت هنری ندارد. با این حال یادآور آن ها هستند.

در کتاب های قدیمی ما مثل شاهنامه که نمونه های آن ها را در موزه ها می توان دید، نقاشی های فراوان با سبک روزگار ایجاد آن ها وجود دارد. شیوه و سبک هرات مشهور است.

هنرهای آواز و نمایش در شکل تعزیه ( شبیه خوانی) به صورت سنتی درشهرها و روستاهای ایران گسترده بوده است.

هنر برای هنر و هنر در خدمت رسالت و تعهد:

اگر کسی معتقد است که من هنر را صرفا برای خودش می خواهم و هیچ رسالتی برای هنر قائل نیستم، حتی چنین فردی هم به اصالت هنر از منظر" زیبایی شناسی" پایبند است. زیرا اگر یک اثر، معیار های زیبایی شناختی را نداشته باشد، چه رسالت و تعهد برای هنر قائل باشد و چه نباشد، آن اثر ارزش هنری ندارد.

هنر های مذاهب و معابد و مکاتب نوعا هنرمتعهد اند. مارکسیست ها هنر متعهد خود را در راستای به نمایش گذاشتن تبعیض طبقاتی، برای آگاه کردن طبقه ی کارگران ( پرولتاریا) بر ضد طبقه سرمایه دار در جهت انقلاب استفاده می کرد. چه بسیار هنرمندان متعهدی که آثار هنری مبتنی بر معیار های زیبایی شناسی خلق می کنند و با انگیزه های متعالی انسانی و اخلاقی و یا از درآمد کار های هنری خود به نیاز مندان کمک می کنند.

به هر حال از دوران قدیم، هنر در شکل تقلید از طبیعت شروع شده، تا به شکل هنرهای آبستره، رومانتیک، سورئالیسم، خلاقیت های امروزین و پست مدرن رسیده است. هنرهایی که جنبه های تخیلی و انتزاعی در آن ها زیاد است. اگر به نوعی از ادبیات، هنر شعر گفته می شود، به این خاطر که تخیل در آن هست. اگر فقط کلام منظوم باشد، شعر نیست، نظم است. شعر، باید پیام داشته باشد، خلاقیت و نوآوری در آن وجود داشته باشد. زیبا باشد و جذابیت داشته باشد.

شعر سخنی فراتر از سطح عادی دارد:
بسیاری از اشعار کلاسیک ما در قالب نظم اند. اگر در شعر فنون و صناعات ادبی و معیار های زیبایی شناسی ادبی مراعات نشود، ارزش ماندگاری ندارد. ممکن است شکل نظم به خود گرفته باشد. حتی ممکن است که تاریخ و داستانی را در قالب نظم روایت کند. در این صورت اگر مانند شاهنامه و آثار نظامی، سرشار از نکته ها، ظرافت ها، پندها، پیام ها همراه با زیبایی های هنری باشد، شعر است. شعر حافظ و سعدی و سایر بزرگان ادب پارسی به این خاطر مانده اند.

در دوران معاصر ما، با نیما وزن و آهنگ در شعر نو باقی می ماند و لی از قافیه و ردیف و همطرازی مصراع ها در یک بیت و ... بی نیاز می شود. به شاملو که می رسیم، او شعر را بی نیاز از وزن و آهنگ هم کرد و این چنین شعری را شعر سپید نامید. پیام در این شعر ها برجسته تر از فرم و آهنگ شد و البته شعر سپید هم معیار هایی برای خود دارد مثلا گویا که با کلمات نقاشی می شود. قدرت تخیل و تصویرگری در آن زیاد است.

ناقد: یک قوطی را اثر آقای "پیرو منزو" نشان داد که بر روی آن نوشته شده بود artist,s shit" "حاوی "مدفوع هنرمند" و به عنوان اثر هنری در موزه است. او مدعی بود که این نوع هنر، تمامی چیزهایی که شما در باره ی معیار های هنر توضیح دادید را زیر سوال می برد.

حسینی: در هنرهای کلاسیک، چنین چیزی هنر نبوده است ولی با معیار های دوران پست مدرن، بسته به پیام ساختار شکنانه اش می تواند نوآوری تلقی شود. احتمالا این پیام در زمینه و کانتکس ارائه اش، ممکن است بسیار معنا دار باشد.( من یکی دو احتمال را در ذهن دارم ، ولی قطعیت ندارد)

رابطه بین شعر و عرفان:

هر شعری، عرفانی نیست و هر عارفی هم الزاما شاعر نیست. با این حال در تاریخ فرهنگ خودمان،عارفان بسیاری را سراغ داریم که آثار عرفانی شان به شعر است، اما این موضوع، کلیت ندارد. مثلا خواجه عبدالله انصاری که سخنان غیرشعری یا نثر زیادی از قول ایشان نقل شده است. از شیخ ابوالحسن خرقانی هم شعری به یاد ندارم، البته اطلاعاتم کم است، به آرامگاهش رفته ام. او همان کسی است که بر سردر خانقاه خود نوشته بود: "هرکس در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد، البته که بر خوان بوالحسن، به نان ارزد! "

چه بسا شخصیت های عارفی که خیلی مشهور نباشند. چند مورد مثل عطار و مولوی به علت شاعر بودن، بهتر نمود پیدا کرده اند، ولی این بدان معنا نیست که حتماً عارف، باید شاعر هم باشد. مضامین عرفانی که در ادبیات فارسی در قالب شعر رفته، آن ها را ماندگار کرده که از جهاتی هم بسیار بالا هستند و در تراز جهانی هم جزو برترین ها محسوب می شوند. هنرمندان زیادی هم هستند که روحیه ی عرفانی دارند. در کشور خودمان از بین هنرمندانی که الآن وجود دارند، اگر رابطه نزدیک با برخی داشته باشید، روحیه ی عرفانی را می بینید. موسیقی و شعر با خط فارسی رابطه ای خیلی نزدیک دارند.

پرسش: نسبت بین عرفان و معنویت؟

پاسخ: معمولا همه ی عارفان روحیه ی معنویت گرا دارند، اما الزاما هر معنویت گرایی عارف نیست. با این تفسیر عرفان بالاتر از معنویت گرایی است. تمام عارفان شخصیت اخلاقی دارند و معنویت گرا هم هستند. معنویت گرایی در جهان امروز مورد توجه است. سوال از "معنای زندگی" مساله ی مهمی است. چه بسیار انسان هایی که در گذشته منبع اصلی معنویت بخش به زندگی شان، تنها مذهب بوده است، ولی اکنون با هنر، فعالیت محیط زیستی و کار در سازمان های مردم نهاد و غیر دولتی عام المنفعه، تدریس و.... به زندگی خود معنا می بخشند. این ها الزاما عارف نیستند. یا اندکی از این ها نگرش عرفانی به خود و هستی دارند. یعنی شخصیت اخلاقی و معنویت گرا هستند، ولی عارف نیستند. اما معمولاً تمام عرفا، جنبه معنوی و اخلاقی دارند.
فرض کنید که من اطلاعاتی در زمینه بهداشت عمومی دارم و دوست دارم که با آموزش، اطلاعات خود را در اختیار مردم قرار دهم. با این کار، خودم احساس می کنم وجودی مثمر ثمر هستم و به دیگران فایده می رسانم و به زندگی خودم هم معنا می بخشم، اما این کار ممکن است از موضع دریافت ها و آموزه های عرفانی بر نیاید. یعنی برای این که کار معنوی من به عرفان مربوط شود مستلزم جهان بینی و درکی عرفانی است که رابطه من و هستی را تبیین می کند.

پرسش: اگر کسی این روحیات را داشت و شعر هم گفت می توان او را عارف نامید؟

پاسخ : ممکن است چنین باشد و یا نباشد و ممکن است ادای عارف بودن را دربیاورد.

اخلاق، معنویت و عرفان با نحوه زیست انسان مربوط اند. عرفان بیش از آن دو با نحوه ی وجود و اگزیستانس آدمی سر و کار دارد. در میان کسانی که شعر می گویند کسانی هم هستند که به تقلید، تعابیر عرفانی را بکار می برند ولی می بینی که در زندگیشان نمودی ندارد. این ادا در آوردن است. عارف بیش از آن که بگوید و خود نمایی کند، درخود فرو می رود و به رابطه ی خود و خدا( هستی مطلق) می اندیشد. یک نفر که معنوی است ممکن است فیلم معنوی بسازد و اخلاق را ترویج کند، درعین حال که به خدا هم معتقد نیست. عارف مصطلح هم نیست. به رابطه ی عالم و آدم خیلی فکر نکرده، وارد خودشناسی عرفانی نشده است. چنین کسی ممکن است جهان بینی عرفانی نداشته باشد. پس تا این جا از پایین به بالا اخلاق، معنویت و عرفان قرار می گیرند.

پرسش:

اگر بحث خود شناسی باشد، روان شناسان در حیطه ی کار خودشان، نوروساینتیست ها در حوزه ی خودشان، انسان را می شناسند. پس آن ها عارفند؟

اگر عرفان را نوعی شناخت از خود، خدا و رابطه برقرار کردن بین خود و خدا که منتهی به زندگی اخلاقی و معنویت گرا شود، عارف رابطه خود را با خدا و همه هستی ( از جمله انسان ها) رابطه معناداری می بیند. پس عالمانه هستی را مقدس می بیند. مردم را دوست دارد و....
ممکن است کسی چنین شناختی از هستی و عالم و آدم نداشته باشد و معناگرا باشد. عرفان بالاتر از معنویت گرایی و شامل آن هم می شود. معنویت گرایی نیز بالاتر از اخلاق گرایی است و شامل آن هم می شود.

پرسش:
آیا معنی سخن شما این است که از معنا چیزی بالاتر هم هست؟ آیا معنویت و عرفان از دو جنس هستند؟

پاسخ:

من اخلاق و معنویت و عرفان را در رابطه ی طولی( عمودی) قرار دادم. به طوری که عرفان واجد دو مرحله معنویت و اخلاق است و معنویت هم واجد اخلاق است. پس این ها ضد یکدیگر نیستند، بلکه مرحله ی بالاترو تکامل یافته ی مرحله ی قبل از خود است.

عارف بر ارتباط خودش با این عالم و جایگاه اخلاق و معنویت آگاه است.

فرم و محتوی در هنر :

در باب هنر مطالبی مطرح شد ولی سریع رد شدیم. اکنون نکاتی را گوشزد می کنم.

در باره ی هنر دو موضوع قابل بررسی است:

  1. فرم، قالب، شکل، ساختار و...
  2. محتوا، پیام، درونمایه و...

زیبایی شناسی به فرم توجه دارد. اگر فرم زیبایی شناسی در هنر مراعات نشود، ارتباطی بین اجزای اثر هنری برقرار نمی شود و بدون هارمونی خواهد بود که مشمول هنر نمی شود. ممکن است در هنر پست مدرن، فرم مألوف ما در هنر کلاسیک مراعات نشود، یا هنر سو رئالیسم، قاعده مندی و منطق خودش را داشته باشد.

پرسش:

آیا نقاشی ونکوک هم فرم ومحتوی دارد؟

پاسخ:

بله! فرم و محتوی هردو در باره ی یک اثر هنری و از دو منظر مطرح اند، نه این که فرم و محتوی دو چیز ضد هم باشند یا الزاما یکی از آن ها وجود داشته باشد!!

اثر هنری در شیئی و چیز است که با تغییر در شکل، ساختار و فرم آن همراه است. گفتیم که هنر آفرینشگری است، منظورم تغییر در ساختار و فرم و محتواست. هنرمند فرم و ساختار و نظم جدیدی ایجاد می کند. مواد اولیه وجود دارند ولی در دستان هنرمند شکل جدیدی به خود می گیرند. مثلا رنگ ها و تابلو بوم از قبل وجود دارند، ولی نقاش از همان مواد، ترکیبی نو می آفریند. کلمات از قبل وجود دارند ولی شاعر ترکیب تازه ای از آن ها در قالب شعر بوجود می آورد.

پرسش:

نقاشی ونکوک فرم ندارد!

پاسخ: اتفاقا سبک کار هنرمند را از روی فرمش تشخیص می دهیم. در فلسفه ی ارسطو و کلاسیک هم، در شناخت وجه اصلی هر پدیده به شکل اهمیت داده می شود و شیئیت شیئی را به شکل، بیشتر از ماده ی آن منتسب می کنند. ( اهمیت علت صوری نسبت به علت مادی). شاید مثالی به روشن شدن موضوع کمک کند. مواد رنگ و بوم و قلم موی یکسانی در اختیار دو نقاش می گذاریم. از همان مواد مشابه و مشترک، آثاری خلق می کنند که با یکدیگر تفاوت های عمده دارند؛ با دو فرم، شکل، دیدگاه، پیام، سبک و مکتب متفاوت.

اگر در باره ی محتوی سخن می گوییم، از همان اثر هنری که فرم و شکل خاصی دارد، سخن می گوییم. پیامی در آن شکل و ساختار نهفته است. در اندیشه، ذهن و قوه ی مخیله ی هنرمند، پیامی وجود داشته است، هنرمند که نمی تواند یا نمی خواهد به زبان گفتاری و معمولی بیان کند، در قالب نقاشی و موسیقی و.... بیان می کند. هنر سورئالیسم، ورای ظواهر عادی سخن می گوید. هنر پست مدرن در قالب ساختار های گذشته محدود نمانده و خارج از آن حرف می زند. برای رساندن پیامش، قالب ها را درهم می شکند. در فیلم سازی امروز می بینید که گاه انتهای فیلم را به اصطلاح باز می گذارند، تا بیننده، داستان را به هر سویی که می خواهد ادامه دهد. راه تفسیر های گوناگون را باز می گذارد. و حال آن که ما، در فیلمفارسی های قبل از انقلاب، عادت کرده بودیم که زد و خورد ها، بزن بهادری ها و قهرمان بازی ها در پایان فیلم به خوبی و خوشی و عروسی تمام بشود!

فیلم های چارلی چاپلین، سبک و فرم و محتوای خاص خود را داشت. فیلم "عصر جدید" پیام دارد، هشدار برای جامعه متمدن امروز دارد، خطرات تسلط ماشینیزم بر انسان را گوشزد می کند.

پرسش: از شعر و عرفان

پاسخ: شعری خوب، معمولا فراتر از سطح درک عوام است. عارفان هم از استعارات، تشبیهات، کنایات، صناعات و فنون ادبی در شعر خود استفاده کرده اند و پیام خود را ماندگار کرده اند. به خاطر سطح بالاتر از عوام بوده که برخی فقیهان عوام را بر ضد آنان می شورانده اند و یا به کفر و الحاد متهمشان می کرده اند.

محدودیت های زبانی در بیان مفاهیم عرفانی هم بر دشواری مفاهمه می افزوده است.

چون که با کودک سر و کارت فتاد پس زبان کودکی باید گشاد

می بینید پس از سنایی ادبیات عاشقانه و اصطلاحات میخانه، وارد ادبیات عارفانه می شود. در سنایی توبه ی نصوحی اتفاق می افتد و او این ادبیات را در متون عارفانه رواج می دهد.

تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی

در حال مستی ناشی از شراب و می ، خود بینی وجود ندارد و شخص در آن حال خود پرستی ندارد چون خودی در میان نمی بیند، حافظ می گوید:

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

این است که برای رهایی از خود بینی و ارتباط با خدا از این تعبیر استفاده کرده اند. این هنر یک عارف بوده که از این روش بهره برده است و از اصطلاحات اشعار عاشقانه، در جهت خودسازی عرفانی استفاده کرده است.
پرسش:

جایگاه عارف را چه کسی تعریف می کند؟ جایگاهی به صورت پیش فرض در نظر می گیرید که دست نیافتنی است. با این فرض عارف موجودی خود خواه است که به صرف این که چهار بیت شعر گفته ، خود را از دیگران بالاتر می داند! با چه متر و معیاری میزان عارف بودن را می توان سنجید؟ حتی من نمی دانم چگونه شما شعر را هنر می دانید؟

پاسخ: شعر از آن جهت که با تخیل همراه است و تصویرگری با کلمات است و سخنی بدیع با مفاهیمی تازه است، با هنر ها ی دیگر مشابهت دارد ولی قطعا مواد و ابزار در شاعری مثل نقاشی و مجسمه سازی نیست. شعر ارزشمند، با معیار های ادبی و نه فقط قافیه، ردیف و نظم کلمات جایگاه پیدا می کند. شعر( با فتحه ی ش) به معنی مو( موی ) است. مو باریک است و باریک بینی های ظریف شاعرانه لطافت به آن می بخشد. از این رو سخت تر از نثر است ولی بهتر در گوش جان شنونده می نشیند. در هر حال اگر شعر را هنر می دانید یا نه، در بحث دیگری باید به بررسی آن پرداخت. هنر انواع مختلف دارد.

اما راجع به عارف، اتفاقا کسی که خود خواه باشد، عارف نیست.

تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی


بگذارید مثالی بیاورم امیدوارم که پاسخ سوال شما هم باشد. بنده که معلم هستم، اگر در ساعت کلاس خوب کارم را انجام دادم، به وظیفه قانونی خود عمل کرده ام. اگر به علاوه ی وظیفه قانونی، و اضافه بر آن مشکل دانشجو را در خارج از کلاس با نیت خیر حل کردم، عملی اخلاقی انجام داده ام. اگر این عمل اخلاقی همراه با انگیزه ای متعالی ناشی از حالت نفسانی و روحی و اخلاقی و معنوی باشد، عمل معنوی هم هست. اگر یک نوع جهان بینی قدسی و عارفانه ای هم پشتوانه ی گفتار و رفتار شخص است، به معنای این که جایگاه خود را ارتقا بدهد و کمال نفسانی و انسانی برای خود کسب کند، عارف است. عرفان، علم به همین رابطه ی بین خود و عالم وجود است که در رفتار فرد تجلی می یابد.

ملاک و معیار در عرفان، خود را ندیدن، خود پرست نبودن، خود را در خدا فانی دیدن، همه را خلق خدا دیدن و... است. معیار عارف بودن مثل فیزیکدان و زیست شناس بودن نیست و من نمی توانم متر ومعیاری برای عرفان جز این ها تعیین کنم!